.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

                       

با توجّه به اين طرز تفكّر آنان، به جرأت مي‌توان گفت نود و پنج درصد انسانها درجهان به دنبال عقايد و افكار پدران و مادران و اجداد خود هستند و دين و عقايد و اعمال خود را از آنان گرفته و ازآنان تقليد مي‌كنند. درحالي كه دين را بايد از كسي آموخت كه عالَم و آدم را آفريده است و خود او دين را برای انسان تشريع فرموده است، همان ديني كه با سرنوشت ابدي انسان ارتباط دارد، يعني از خدائي كه آسمانها و زمين و انسان و موجودات ديگر عالم را آفريده، دين را هم بايد از او فرا گرفت و آموخت . ديني كه خداي تعالي براي انسانها تشريع كرده و آنرا پسنديده، نام آن دين، اسلام است. كه در آخرين كتاب خود ، يعني قرآن كريم است ، كه بدست حضرت محمّدبن عبداله ( ص )كه او هم آخرين پيامبرش میباشد فرستاده است و فرموده: إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ …يعني. همانا دين واقعي در نزد خدا اسلام است. (سوره آل عمران آيه 18 )

زيرا تمام پيامبران الهي كه از طرف خدا فرستاده شده‌اند از آدم ابوالبشر تا خاتم آنان حضرت محمّد(ص) همگي يك دين داشتند و آن هم ، همان دين اسلام بوده كه آنرا به مردم جهان ارائه كردند، نه دين ديگري. لذا در همين سوره آل عمران آيه 84 فرموده:  وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ و َهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ .يعني: و هركس غير از اسلام دين ديگري ( درجهان) اختيار كند خداوند از او قبول  نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است .

پس وقتي خداوند مي فرمايد: دين در نزد من اسلام است، يعني: همان راه و روشي كه درنهاد و فطرت انسان از بدوِ تولد و خلقت او آنرا در وجود او كارسازي كرده و به وديعه نهاده است. يعني: هر انساني در هر منطقه‌اي از مناطق جغرافيايي كرة زمين كه باشد فطرتاً مي‌تواند با اندكي تفكّر و تعقّل خود را دريابد و خدايي كه او را آفريده و مالك و صاحب اختيار اوست بشناسد و به او معرفت پيدا كند و ايمان آورد، و خود را تسليم فرامين او نمايد، و همين راه و روش يعني اسلام ( يعني آدم بودن فطري ) . اسلام چيزي نيست كه از بيرون به انسان تلقين و تزريق نمايند. اسلام در درون وخميرة فطرت هر انساني هست فقط انبياء الهي آمدند و كتابهاي آسماني را خداوند بدست آنان داده ، به اين جهت  است ، كه این انسان را ياد آور همان پيمانهاي فطري اوليه‌اش نمايند.    از اينكه اكنون بـه مسيحيان ميگويند مسيحي و يا به يهوديان ميگويند يهودي و يا به بودائيان ميگويند بودائي و يا به زرتشتيان ميگويند زرتشتي و يا اديان معروف ديگري كه در جهان هستند به نام پيامبرشان نام گذاري كردند . و مردم هم  همه  به همان  نام آ نان را مي خوانند ، وليكن نام دين آن پيامبرانشان چيست و چه بوده؟

مثلاً حضرت موسي كه مستقيماً با خداوندتكلم كرده به نام ”كليم الله“ لقب گرفته و نام قوم او هم يهود بوده، اما اسم دين او اسلام بوده و يا حضرت عيسي مسيح كه نام آن بزرگوار مسيح بوده نه نام دينش. و هم چنين حضرت محمّد نام دينش اسلام بوده نه دين محمّدي.حضرت ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني و نه محمّدي، بلكه مسلمان بوده.

چنانچه در سوره آل عمران  آيه 66 خداوند فرموده: ... مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلاَ نَصْرَانِيّاً وَلكِن كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِين .

يعني: ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، بلكه راست گراي مسلمان بوده و از مشركين نبود ( كه غير از دين اسلام را بپذيرد ).

اسلام ، يعني : تسليم شدن در برابر حكم خداي تعالي كه خالق آدميان و فرمانرواي كل عالم است . و همه پيامبران الهي درطول تاريخ از آدم ابوالبشر تا خاتم الانبياء حضرت محمّد ( ص ) كه از طرف خداوند فرستاده شده‌اند،  مسلمان بودند.يعني: دين آنان و امتهاي آنان همگي اسلام بوده، زيرا خداوند درقرآن، دين پيامبران و امتهاي آنان را به نام اسلام معرفي ميكند و به آنان دستور داده كه فقط بگويند ما مسلمانيم و دين ما، دين اسلام است. نه دين ديگري كه مردم ازپيش خود نام گذاري كردند و امروزه به آن شادمانند .

چنانچه درسوره بقره آيه 136 و 137 خداوند همه پيامبران خود و امتهاي آنان را مسلمان ناميده و بعد فرموده اگر اهل كتاب هم ايمان بياورند به دين اسلام، همانگونه كه شما ايمان آورده‌ايد، پس حقيقتاً راه هدايت را پيدا كرده‌اند درغيراين صورت آنان مسلمان نيستند. آيات اين است که فرموده : ... قُولُوا آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَى‏ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى‏ وَعِيسَى‏ وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا ..... يعني: بگوئيد به خدا و آنچه به ما و آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط ( نوادگان و ذريه يعقوب )  فرود آمده و آنچه به موسي و عيسي داده شده و آنچه به پيامبران از جانب پروردگارشان داده شده ايمان آوردیم و داريم ، و ما ميان هيچ كدام از ايشان فرقي نمي گذاريم و ما براي او ( خداوند ) تسليم و مسلمان هستيم ، اگر ايشان هم به مانند آنچه شما به آن ايمان آورديد، ايمان آوردند پس هدايت واقعي را يافته اند و هدايت شده‌اند.

و هـم چنين در سوره زمرآيـه 11و12 بـه پيامبرگرامي اسلام حضرت محمّد  (ص) مي فرمايد: قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَن أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ وَأُمِرْتُ لِأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِين ... يعني: بگو مرا دستور دادند كه خدا را بپرستم خالصانه او را بندگي و عبادت كنم و به من فرمان داده‌اند كه اولين مسلمان باشم .

و در سوره مائده آيه 111 فرموده: حـواريون شاگردان با وفاي حضرت عيسي همگي گفتند: ما مسلما نيم. ...  وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِي وَبِرَسُولِي قَالُوا آمَنَّا وَاشْهَدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُونَ يعني: و وقتي كه وحي نمودم  به حواريين كه ايمان آوريد به من و به رسول من ( حواريون ) همگي گفتند ايمان آورديم و خدايا گواه باش به اينكه ما مسلمانيم . ( پس در اين صورت پيروان واقعي حضرت عيسي  مسلمان هستند ).

در زمان حضرت ”موسي“، ساحراني كه ”فرعون“ از سراسر كشور ”مصر“ جمع آوري كرده بود تا با ”موسي“ كه پيامبر خدا بود مبارزه كنند و او را شكست دهند آن ساحران وقتي فهميدند كه ”فرعون“ آنها را فريب داده و به آنان زور مي‌گويد و از طرفي حقّ با ”موسي“ است، كه او پيامبر خدا هست. لذا در برابر تهديدات فرعون نترسيدند و به خداي تعالي ايمان آوردند و از خدا چنين درخواست كردند كه خدايا ما را مسلمان بميران .

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِين ( اعراف/ 126 )  يعني: خدايا  به ماصبر و شكيبائي عطا فرما و ما را به آئين اسلام بميران.

که قبل از حضرت موسی و ابراهیم، خداوند به حضرت نوح درسوره یونس آیه 72 فرموده: وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِين = خداوند به من دستور داده که مسلمان باشم .

و يا در سوره يونس آيه 84 حضرت موسي به قوم خود مي گويد مسلمان باشيد.

... وَقَالَ مُوسَى‏ يَاقَوْمِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِن كُنتُم مُسْلِمِينَ. يعني: و موسي گفت اي قوم من اگر شما به خدا ايمان آورده‌ايد پس بر او توكّل كنيد اگر واقعاً شما مسلمان هستيد.

پس پيروان واقعي حضرت نوح و حضرت موسي كليم هم ،  همگي مسلمان بودند . و هم چنين تمام كافران عالم به محض مشاهده مرگ خود آرزو مي كنند كه اي كاش كه ما در دنيا مسلمان بوديم و دين اسلام را قبول داشتيم . كه در سوره حجر آيه 3  فرموده:  ...  رُّبَمَا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كَانُوا مِسْلِمِينَ .يعني: چه بسا كافران آرزو كنند كه اي كاش مسلمان بودند.

پس در اين صورت ديني كه خداوند به آن سفارش كرده و راه و روش آنرا به انسان نشان داده  ، همان دين اسلام است كه در فطرت او به وديعه نهاده است.

واژه، و كلمه ”دين“ به كسر دال يعني، جزاء و طاعت و حساب. شريعت را هم به اعتبار طاعت و فرمانبرداري از خداي تعالي گفته‌اند ، و هم چنين ملّت و طريقه را طاعت و انقياد را ، دين گويند. زيرا: كه طاعت براي جزاء و پاداش است. يعني: خداوند به طاعت پاداش خواهد داد ، نه به آرزو و پندار هاي تو خالي انسانها .

و امّادر قرآن كريم دين به معني جزاء و شريعت و طاعت آمده است و از آن ، به کلمه ملّت تعبير شده است. كه درآيه 161 سوره انعام آمده : قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً .. يعني: بگو محققاً خدا مرا هدايت كرده به راه راست به دين استوار و آئين ابراهيم راست گرا .

و درسوره” فاتحه الكتاب “كه هر روز ما مسلمانان آنرا در نماز خود مي‌خوانيم… مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ،يعني : خدا صاحب اختيار روز جزاء و پاداش است دراينجا دين به معني جزاء است. پس بايد طاعت و  فرمانبرداري از خدا باشد تا پاداش هم باشد . و الا كيفر و عذاب است.

دین اسلام چون در فطرت انسان می باشد ، لذا این دین ، یک  دیانت جهانی است، نه این که، یک دین ملی و قومی و وراثتی و منطقه ای باشد .

دين اسلام، يعني: مسلمان بودن كه آنهم خارج از وجودمان نيست، بلكه خداوند دين اسلام را در فطرت هر انساني نهاده است در هركجاي جهان كه زندگي ميكند و از او جدا شدني نيست . بدين عبارت كه هر انساني در هركجاي عالم كه باشد ، ذاتاً بوسیله عقل از عدالت و نيكي خوشش مي‌آيد و از ظلم و زورگوئي بدش ميآيد و بذر شناخت و قبول همين دو صفت را خداوند با آفرينش انسان با الهام دروني همراه او كرده است. چنانچه در سوره شمس آيه 7 تا 10 يادآوري  انسان نموده و فرموده: ... وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا  فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا  قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا  وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا... يعني: قسم به نفس( آدمي) و آنكه او را كامل آفريد پس به او خوبي و بدي  را الهام كرد به تحقيق رستگار شد آنكس كه آنرا پاك كرد و زيان كرد آنكس كه آنرا فريب داد .

برخي ازمردم جهان گمان ميكنند ديني كه انبياء ازطرف خداي تعالي آورده اند و به آنان ارائه داده‌اند تحميلي و اجباري است . درحاليكه هرگز چنين نيست بلكه انبياء الهي آمده‌اند آن راهي را كه در درون آدمي بوده و فراموش كرده يادآورش نمايند. اين مسئله كه عرض كردم دين تحميلي و اجباري نيست به دليل اينكه دين در فطرت اوست. مثل حالت گرسنگي و تشنگي كه در درون هر انساني وجود دارد و از طريق سلولهاي مغزي و مويي رگهاي عصبي،  غددههاي درون معده را تحريك کرده و او را از درون خبرمیکنند كه به طرف غذا وآب برودو نياز و احتياجات دروني خود را با خوردن غذا و نوشيدن آب برطرف كند .  و يا مثالي ديگر: هنگامي كه انسان به سن جواني ميرسد نيرو و قوای جنسي او كه در دوران كودكي در درون او خفته بود كم كم بيدار شده و او را تحريك ميكند كه بايد به اين تحريكات بيدار شده و خواسته دروني خود را در خارج از نفس خود پاسخ دهد و آنرا ارضاء نمايد. لذا به طرف جنس مخالف خود كه يك  امر طبيعي  و فطري و خود جوش است،  ميرود. يعني: اگر مؤنث است به طرف مذكر و اگر مذكر است به طرف مؤنث ميرود، تا با ازدواج كه آنهم يك امرطبيعي و مقدس است ،كه خود خداوند این غریزه را قرار داده، بتواند ،  جواب گوي آن تحريكات و خواسته‌هاي غرايز جنسي دروني خودگردد ، دينِ فطري خدادادي هم همين طور است كه  به وسيله فعاليتِ سلولهاي مغزي و رشد فكري و رشد عقلي، درست در همين سنين نوجواني و يـا سن جواني انسان را از درون خبر ميكند و به او از درون فطرت ميگويد: فکر کن تو ازكجا آمدي ، و به كجا ميروي، و چه كسي تو را آفريده و چه كسي اين عالم به اين عظمت را كه تو به آن نيازمند هستي خلق كرده؟ آيا تو سازنده‌اي و صاحبي داري، يا بي صاحب هستي؟! در همين مقطع زماني است كه خداوند از انسان پيمان گرفته در درون فطرت و عقل او ، كه آيا من تو را نيافريده‌ام و صاحب ومالك تو نيستم؟ انسان عاقل و با انصاف در ضميرخود با زبان حال ميگويد: آري من گواهي ميدهم كه تو مالك و پديد آورنده من هستي،  چنانچه اين پيمان گرفتن رادر سوره اعراف آيه ( 172 ) خداوند به انسان ياد آور شده و فرموده: ... وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‏ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ. يعني: و هنگاميكه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنها را پديد آورد و  آنها را بر خودشان گواه گرفت (گفت ) آيا  من مالك شما نيستم ؟ گفتند: آري گواهي ميدهيم، ( اين پيمان براي اين بود ) كه مبادا روز قيامت بگوئيد، که ما از اين پيمان بي خبر بوديم .

 بنابراین: دين اسلام كه همان دين فطري است ازدرون به انسان مي گويد: اي انسان تو از نظر بعد روحي حنيف و راست گرا هستي، پس آنرا كج مكن و رو كن به همان سوي كه شرافت آدميّت و انسانيّت تو در آن است . يعني بسوي  فطرت پاك خود رو كن چنانچه خداوند فرموده: ... فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ .  يعني: پس به اين دين معتدل توجه خود را برقرار نما، فطرت الهي است كه مردم را برآن پايه نهاده و درآفرينش خدا تغيير و دگرگوني هم نيست ، اين است دين راست و درست ، وليكن بيشترمردم ( جهان این را )  نميدانند. ( سوره روم آيه 30 )

اين آيه كريمه را مي توان از دو بعد مورد بررسي قرار داد، يكي از بعد دروني انسان  و يكي از بعد  بيروني،يا به عبارت  ديگر .

يكي از نظر” بعد انفسي“ و يكي از نظر” بعدآفاقي“ . اين آيه مي فرماید: دين درست كه همان دين اسلام و تسليم شدن در برابر فرمان خداي تعالي است كه در فطرت انسان كارگذاشته شده ، نه آنكه به او از خارج تحميل شده باشد .

پس دراين صورت انسان بايد در هرجامعه‌اي از جوامع بشريكه زندگي ميكند خويشتن را با همان الهام خدا دادي كه در فطرت اوست ، بسازد و تربيت كند و وابسته به محيط و پدر و مادر و اجداد خود در اين زمينه نباشد.

 يعني همان گونه كه محيط او بود، او هم همان جور باشد و همانگونه  فكر كند. انسان مي تواند با تفکر عقلی و اراده ، خود را عوض كند و محيط زده نباشد.

 ميگويند: از لقمان پرسيدند ازكه ادب آموختي؟ گفت از بي ادبان،گفتند: چگونه از بي ادبان، ادب آموختي؟ گفت: آنچه از فساد اخلاقي و بدي در وجود آنان ديدم به شأن آدميّت و فطرت خود نپسنديدم، لذا: ادب را پيشه كارخود كردم .

پس وقتي ميگوئيم دين اسلام يك ديانت جهاني است ، بدين معنا است .

 كه آدمي به فطرت اوليه خود بازگردد و خود را بشناسد، همان گونه كه خداوند، فطرت او را سالم آفريده بود، طبق آن دربيرون از نفس خود عمل كند و ديگر وساوس شيطان او را فريب ندهد كه فطرت پاک خود را تغييردهد، و او را ازپرستش خداوند يكتا بازدارد، و برعكس به پرستس غيرخدا و شیطان  واداركند ، آنگاه آدمي در اثر مشغله كاري زياد ، اصلاٌ متوجّه اين گونه تغيير ات نشود، چه آنكه شيطان از اوّل خلقت آدم ابوالبشرسوگنديادكرده كه من فرزندان آدم راگمراه ميكنم وآنـان را به آرزوهـاي دور و دراز دنیوی  ميكشانم و البته فرمان ميدهم كه فطرت خدادادي خود را تغييردهند، چنانچه خداي تعالي ازقول شيطان درسوره نساءآيه 119 بدين عبارت بيان كرده…

وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَأَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلْأَمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَمَن يَتَّخِذِالشَّيْطَانَ وَلِيّاً مِن دُونِ اللّهِ فَقَدْخَسِرَ خُسْرَاناً مُبِيناً... يعني: ( شيطان گفت) آنان را ( = فرزندان آدم را ) سخت گمراه كنم ودچار آرزوهاي دور و دراز خواهم كرد و وادارشان ميكنم تاگوشهاي دامها را شكاف دهندو البته وادارشان ميكنم تا آفريده خدارا (كه همان فطرت اوست ) دگرگون سازند و عوض كنند، ولي هركس بجاي خدا شيطان را دوست گيرد قطعاآشكارا زيان كار شده است .

بنابراین:  محيط مي تواند قيافه و شكل ظاهري و رنگ پوست و يا زبان و يا فرم لباس آدمي را عوض كند . وليكن آدمی نبايدفطرت و وجدان خودرا در اجتماعي كه درآن زندگي ميكند به دست آن محيط و افراد آن  محيط بسپارد و مثل مومي دردست آنان نرم باشد ، كه هر فرمي كه مي‌خواهند دين فطري او را شكل دهند و او را بهر صورتي كه ميخواهند تبديل و مسخ نمايند، و انگاه او در محيط بودائي، بودائي شود و در محيط هندوئي، هندوئي شود، و در محيط برهمائي، برهمائي شود و در محيط مسيحي، مسيحي شود و در محيط يهودي ، يهودي شود و در محيط زرتشتي، زرتشتي شود و آنگاه تعصب يكي از اين اديان و يا مذاهب او را از حقّ دور كند كه ديگر سخن خدايش هم درگوش او اثر نكند و بگويد همانگونه كه پدران خود رادر اين محيط يافتم من هم به دنبال آنان ميروم. چنانچه خداي تعالي در آيه171 و172 درسوره بقره حالت او را بيان كرده و  فرموده: ...  وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ  وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُون. يعني: و همين كه به آنان گفته شود از آنچه خدا فروفرستاده پيروي كنيد ميگويند: ماپدران خود را به راهي كه يافتيم پيروي ميكنيم ، آيا و اگر چه پدرانشان چيزي تعقل نكرده و هدايتي نيافته باشند ( باز به راه كج و غلط آنان ميروند ؟) داستان ( اينگونه ) كافران همانند شخصي است كه به حيواني بانگ زند،حيواني كه جزصدائي و ندائي نمي‌شنود، كران ولالان وكورانندكه عقل خود را به كار نمي‌اندازند.

آيا آدمي بايد اين چنين از محيط و پدرانش تقليد كند كه خداوند او را بمانند حيواني كه چيزي  نمي‌فهمد تشبيه نمايد؟!

شايد: برخي گويند: تمام اين جزئيات و برداشتها از محيط اطراف براي انسان  وراثتي است و ما از پدرانمان از نظر ژنتيكي ارث برده ا يم وآن در رگها و خون و گوشت و پوست ما نفوذكرده و ديگر نمي‌توانيم از اين راهي كه اجباري و وراثتي است که اكنون ميرويم، برگرديم .در صورتي كه وراثت  ژنتيكي در جسم و اندام فيزيكي انسان مؤثر است ، مثل رنگ چشم و رنگ مو و رنگ پوست و شكل و قيافه ويا كوتاهي و يا بلندي قامت و يا احيانا بعضي از بيماريهاي مزمن و غیره ...

اما در فطرت و روح انسان وراثت تاثيرندارد ، اگر تقليد از محيط و پدر و مادر وراثتي با شد ديگرمجازات و حساب در روز قيامت بي اعتبار و بي‌ارزش خواهد بود. زيرا وقتي امري اجباري و وراثتي باشد كيفر و پاداش هم بر آن افكار و اعمال عادلانه نيست .

مثلاً: خداوند به خاطر راست روي ‌ها و يا كجروي‌هاي پدران و مادران و آباء و اجداد، فرزندانشان را مجازات كند و يا برعكس به آنها پاداش دهد . عادلانه نيست كه درجات معنويي  براي يك امر ارثي كه از روز اوّل در نطفه فرزندان آنان به وراثت گذاشته باشد تعلق گيرد، خداوند كيفر و پاداش را به لياقت و شايستگي خود شخص موكول كرده که با اراده و عقل خود انجام ، نه به ميراث بردن از پدران و مادران و محيط . -- آيا اعمال بد كنعان پسر حضرت نوح نبي‌اله را مي توان به خاطر پدرش كيفر و مجازات نكرد؟  و به او پاداش و درجه هم داد! اگر چنين باشد چرا خداوند او را مجازات و عذاب گرفتار كرد.؟ و خوبي و فضل پدر شامل حال او نشد. به قول مشهور كه مي‌گويند:

 گيرم پدر تو بود  فاضل                               ازفضل پدرتورا چه  حاصل.

اين زيارت وارث كه در مفاتيح الجنان درکتب شیعیان آمده ، با همان آيه 172 سوره اعراف و آيه 30 سوره روم كه فوقاً ذكر كرديم ، همخواني و همسوئي ندارد، بلكه مخالف آندو آيه آیات دیگر قرآن است. زيرا مقام نبوت نه وراثتي است و نه رياضتي ، بلكه به انتخاب خداي تعالي مي‌باشد كه آنهم با آخرين پيام آسماني، يعني: فرود آمدن قرآن كريم و ختم رسالت حضرت محمد (ص) ديگر تمام شده. باستناد آيه 41 سوره احزاب كه فرموده محمد آخرين پيامبر الهي است، همخواني ندارد كه به كسي بگوئيم سلام بر تو اي وارث همة پيامبران چنانچه درکتاب مفاتيح الجنان نوشته شیخ عباس قمی آمده.السلام عليك يا وارث ادم صفوه الله، السلام عليك يا وارث نوح نبي‌الله،السلام عليك يا وارث ابراهيم خليل الله،السلام عليك يا وارث موسي كليم الله، السلام عليك يا وارث عيسي روح الله، السلام عليك يا وارث محمد سيد رسل الله… يعني: سلام بر تو باد  اي ميراث برنده ،  از آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمّد كه آقاي رسولان خداست...

اگر منظور مقام نبوت است، كه مقام نبوت را ارث برده ، عرض كردم با قرآن كريم و عقل سليم آدمي همخواني ندارد و اگر منظور اثاث البيت و مساكن و كتابهاي آنان است، خداوند آنها را به همة بندگانش ارث داده نه به چند نفر، همچنان كه در سوره فاطر آيه 32 فرموده: ...ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ. يعني: آنگاه اين كتاب را به آن بندگاني كه برگزيديم به ارث داديم ، پس برخي از آنان به خود ستم كرده و برخي معتدلند و بعضي از ايشان هم پيش آهنگ به كارهاي نيك هستند به امر خدا، اين همان فضل بزرگ است.

و يا در سوره دخان از آيه 25 تا آيه 28 خداوند به طور عموم فرموده: ما همه شما را جانشين گذشتگان در روي زمين قرار داديم و تمام مال و منال و مساكين و مقام آنان را به شما آيندگان ارث داديم .

 آيات  اين است: ...كَمْ تَرَكُوا مِن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ كَذلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِينَ .يعني: ( گذشتگان ) چه بسيار باغها و چشمه سارها به جا گذاشتند و كشتزارها و جايگاهي نيكو و نعمتي كه در آن شادمان بودند اين چنين شد و ما آنها را به قومي ديگر ميراث داديم .

و هم چنين توبه كردن افراد به درگاه خداوند اصالت ارثي بودن ايمان و يا كفر را رد مي كند. مثل قوم حضرت يونس نبي الله، كه وقتي آنان از كفر خود برگشتند و توبه كردند و ايمان آورند.خداوند همه آنها  را بخشيد. چنانچه در آيه 98 سوره يونس بدين عبارت تصريح شده. ... فَلَوْلاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى‏ حِينٍ . .. يعني: پس قريه‌اي نبود كه ايمان آورند و ايمانشان به حال آنان سودي دهد، مگرقوم يونس چون ايمان آوردندعذاب رسوايي را در زندگي دنيا از آنان برداشتيم و تا مدتي آنان را برخوردار كرديم.

شخصيت حضرت ابراهيم( ع ) مربوط به خود اوست كه در ميان خانواده و قومش حفظ كرد، نه مربوط به محيط يا به ميراث پدرش آزر باشد. زيرا پدر ابراهيم و قومش مشرك وکافر بودند وليكن خود حضرت ابراهيم ( ع ) مسلماني موحد بود كه تابع محيط خود نشد. و برعكس با شرك و خرافات و موهومات آنان مبارزه ميكرد. اصالت حضرت ابراهيم مربوط به لياقت خود او بوده است. به سبب آزمايشهايي كه خداوند از نظر عقيدتي و عملي و رفتاری از او به عمل آورده بود. چون او آن آزمايشها را به نحو احسن انجام داد. بعداً خداوند آن جناب را به مقامات عالي رسانيد كه به او فرمود من تو را به دوستي خود برگزيدم و تو را امام و سر مشق مردم جهان قرار دادم. تا آنها در مورد خدا پرستی به تو اقتداء کنند، كه در سوره بقره آيه124 آمده:   وَإِذِ ابْتَلَى‏ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ . يعني: و چون پروردگارش ابراهيم را به فرمانها و دستوراتي آزمايش كرد و او تمام آنها را به خوبي انجام داد، خدا فرمود: من تو را براي مردم امام و پيشواي عملي قرار دادم، ابراهيم گفت: و به بعضي از فرزندان من هم ميدهي،؟ خدا فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نميرسد.

اين آيه مي گويد: نبوّت وامامّت ارثي نيست، كه كسي به ميراث برد، بلكه به لياقت خود شخص و انتخاب خداست كه به هركس بخواهد ميدهد.  و هم چنين پسران حضرت يعقوب كه ازنوادگان حضرت ابراهيم بودند، همگي مثل هم نبودند. فقط حضرت يوسف پيامبرشد با لياقتي كه ازخودش نشان داد و برخي ديگرازپسرانش دروغگو وحسود بودند و پدرشان را بسيار آزار كردند به جهت ستمي كه به برادر خود يوسف روا داشتند ومي خواستند او را به قتل برسانند.

اگرنبوت قرار وراثتي باشد بايد تمام فرزندان حضرت يعقوب كه از نوادگان حضرت ابراهيم هم بودند،پيامبرباشنددرحاليكه چنين نبود.

يا مثال ديگري عرض كنم.خداوند در سوره كهف آيه 80  ، كودك خردسالي را معرفي مي كند كه پدر و مادر او موحد و پاك و مؤمن بودند ولي فرزند آن دو وقتي بزرگ می شد پدر و مادرش را در اثركفر و طغيان خود آن دو را هم به آلودگي كفر خودخواهد می كشاند. چنانچه فرموده:

وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَاناً وَكُفْراً . يعني: و اما آن پسر، پدر و مادر او مؤمن بودند از آن باك داشتيم كه آن پسر آن دو را ( در بزرگي ) به طغيان و كفر خود كشاند.

 و هم چنين عموهاي پيامبر اكرم با هم فرق داشتند مثل “حمزه” و ”جعفر“ با ”ابوجهل“ و ”ابولهب“ كاملاً فرق داشتند درحاليكه هر چهار نفرآنان پسران ”عبدالمطلب“ جد پیغمبر بودند،اگر نيكي و بدي ارثي باشد بايد همه ازنظردینی، آنان يك جور باشند.

علم وراثت مربوط به بدن و جسم مادي انسان است و ارتباطي به روح و فطرت انسان ندارد . زيرا دانشمندان علوم  وراثت كه سرآمد آنان كشيش اتريشي بنام   ( مندل ) مي‌باشد بعد از آزمايشهاي مكرر و گوناگوني كه به روي گياهان و جانواران و انسانها انجام داد سرانحام به اين نتيجه دست يافت كه هر موجود جانداري بايد مانند اصل خود باشد. لذا ( مندل) و ديگر دانشمندان بعد از او، علم وراثت را اينگونه تعريف كردند. که مطالعه و شباهتها و تفاوتهاي موجودِ در ميان والدين و فرزندانِ يك جاندار ارثی است و این مسئله علمي به نام ”علم وراثت“ را به وجود آورده. يعني: ژنها در وجود انسان وراثت را تشكيل ميدهند زيرا همه انسانها، زندگي خود را از سلول تخمي شروع ميكنند و آن تخمك را به زحمت مي‌توان به چشم ديد. سلولهاي جنس نر و ماده  هر كدام بيست و سه عدد ( كروموزوم ) دارند كه وقتي با هم تركيب شدند تعداد ( كروموزومهاي ) تخم و در نتيجه همه سلولهاي حاصل از آن چهل و شش عدد مي‌شود. بدين ترتيب كه نيمي از (كروموزومهاي ) بدن ما از پدر و نيمي ديگر از ناحيه مادر تأمين شده است. در روي هر ( كروموزوم ) تعدادي ( ژن ) قرار دارد و ( ژنها ) بروز صفات مختلف ما را سبب مي‌شوند . از ميان صفاتي كه دقيقاً چگونگي به ارث رسيدن آنها مشخص شده است . مي توان مواردي از قبيل رنگ چشم و شكل مو و رنگ پوست و تركيب گوش و بيني و لبها و گروههاي خوني را               نام برد. كروموزومهاي انسان 46 عدد است، ولي كروموزومهاي ميمون 48 عدد مي باشدكه ( كروموزومهاي ) ميمون دو عدد از ( کروموزومهای ) انسان بيشتراست. پس انسان نمي تواند از نسل ميمون باشد . بنا برتعریفی که دانشمندان بعد از داروین انجام داده اند، چون كروموزومهايش دو عدد بيشتر از انسـان است و بـا هم تفاوت دارند . به قول مشهور كه ميگويند:

از مكافات عمل، غافل مشو                     گندم از گندم برويد، جو ز جو .

این نظریات و تحقیقات ( مندل ) درباره کرو موزومهای انسان که  میگوید: تعداد آنها 46 عدد می باشد با تعداد (کروموزومهای) میمون که 48 عدد است خلاف نظریه داروین دانشمند انگلیسی را اثبات  میکند، زیرا: داروین معتقد است که انسانهای فعلی ازنسل میمون های قبل ازمیلاد میباشند،که دراثرمرور زمان اینها تکامل پیدا کرده اند .

( چارلزداروین ) یکی از دانشمندان زیست شناسی انگلیسی است، که در قرن هجدهم میلادی می زیست، وی بعد از یک سلسله تحقیقات و بررسیهاکه درباره انواع و اقسام جانوران و انسانها نمود، به این نتیجه رسید که نسل انسانهای فعلی از نسل میمونهای قدیم بوده، که به مرور زمان به تکامل رسیده اند. و نتیجه تحقیقات خود را درسال1842 میلادی در کتاب ( اصل انواع ) انتشارداد که در اروپا مخالفتها و غوغای زیادی به پا کرد.  داروین این تئوری و تحقیقات خود را ازکتاب مقدس ( تورات )گرفته بود، در حالیکه ازنظرعقلی و طبیعی و قرآنی وکتاب مقدس مردود است. زیرا.....

1 ـ از نظر عقلی می گوییم که ساختمان روحی انسان به گونه ای ساخته شده است، که دارای قوه عقلانی و سازندگی است که با ایـن قوه و سازندگی می تواند همه روزه مبتکراختراعات و اکتشافات و سازندگی های جدیدی باشد،در حالی که در وجود روحی میمون و سایر جانوران قوه شعور و سازندگی در طول زمان نبوده و نخواهد بود .

2 ـ از نظر طبیعی هم در طول زمان این قضیه به تجربه رسیده که پسران آدم ابوالبشر ، پس از تولد ختنه شده اند و هم چنین دختران آنان با ازدواج ازاله پرده بکارت می گردند،  مخصوصا در کتاب تورات در صفر پیدایش  بـاب 17 بند 24 می گوید: (... که حضرت ابراهیم در نود سالگی خود را ختنه کرد ) که از زمانی حضرت ابراهیم تا کنون چهار هزار سال می گذرد . اگرتکامل انواع داوین درست بود، پس باید پسران امروزی ختنه کرده و دختران هم بدون پرده بکارت بدنیا می آمدند، درحالیکه چنین نبوده و چنین هم نخواهد بود.

مخصوصاٌ: درهمان زمان باانتشارکتاب نظریه داروین دانشمندان زیست شناس اروپایی به بررسی صحت تئوری ادعای او پرداخته و آزمایشاتی دراین مورد انجام دادند ازآن جمله آزمایشها، انواعی از موشهای نر و ماده را گرفته و دم آنان راقطع کردند و تاصد نسل از آنان را بدون دم گذاشتند تا ببینند نسل بعدی آنان بدون( دم ) می شود یا نه، سرانجام دیدندکه کوچکترین تغییری در وجود آنان صورت نگرفت! و هم جثه و دم خود را حفظ کرده بودند، برخی ازآنان این تئوری داروین رارد کردند .

3 ـ از نظر قرآن کریم، خداونددرسوره اعراف آیه 27 می فرماید:

يَابَنِي آدَمَ لاَيَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا......  یعنی: ای فرزندان آدم شما را شیطان فریب ندهد هم چنان که پدر و مادر شما را فریب داد و از بهشت آن دو رابیرون کرد .

اولاٌ: در آیه فوق صحبت از آدم اولیه و همسراو حوا است ، که در بهشت بودند وبعدا به زمین هبوط کردند .

ثانیاٌ: صحبت از فرزندان آنان می کند که پدر و مادر اولیه انسانها باشند، نه فرزندان میمون، لذا آقای داروین بهتربود علاوه برخواندن تورات فعلی، از قرآن کریم کتاب مقدس مسلمانان هم استفاده می کردند کتابی که نه تـنها انسان را ازنسل میمون نمیداند، بلکه برخی از انسانهای فاسق و نا فرمان را تشبیه به جانوری بدون عقل، هم چون میمون و بوزینه و خوک نموده، مثل برخی از قوم یهود که ازحقّ روز شنبه تجاوز کرده بودند و فرامین خدا را زیرپا نهادند ، خداوند هم صفات آنان را همچون صفات میمونها و بوزینگان و خوکان به حساب آورده و در آیه 65 سوره بقره میفرماید:

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِين ...یعنی : و البته ( شما یهودیان ) دانسته اید کسانی را که از میان شما که در روز شنبه تجاوزکردند ما به آنان گفتیم بوزینگانی خوار شوید.

و هم چنین باز در سوره مائده آیه 60 می فرماید: وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاءِ السَّبِيل .

یعنی: و از آنها بعضی را ( بصورت ) بوزینگان و خوکان و بندگان طاغوت قرار داده، جای آنان بدتر و از راه راست دورترند .

گرچه برخی ازمحققان اسلامی می گویند: در این آیه ، این گونه مسخ ـ مسخ ظاهری و شهودی نیست و نبوده ، بلکه مسخ شخصیت انسانی بوده که خداوند به برخی از یهودیهای نا فرمان چنین گفته .

پس با توجّه به اين مطالب نتيجه مي گيريم كه انسان از نظر جسمي از پدر و مادر خود ارث  مي برد، نه از نظر روحي و فطري و ديني.

انسان بايد خودش اصالت داشته باشد تا لياقت به درجات معنوي را پيدا كند مثل داشتن ايمان به خداي تعالي و دارا بودن تقوي دروجود روحی خود، والا از نظرآفرينش همه انسانها در برابر خداي تعالي يكسان هستند. چنانچه خداوند در آيه 13 سوره حجرات فرموده: يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن ذَكَرٍ وَأُنثَى‏ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ .

يعني: اي مردم ما شما را از يك مردي و زني آفريدم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا هم ديگر را بشناسيد. حقيقتاً گرامي‌ترين شما نزد خدا با تقوي ترين شماست و خدا داناي آگاه است.

پس دين اسلام همان دين فطري است كه در نهاد هرانساني وجود داشته و داردكه آنرا از بعد دروني و انفسي در اینجا  مورد بررسي قرار داديم .

اكنون دين اسلام را با توجه به آيه 30 سوره روم كه قبلاً ذكر كرديم، فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا... الي آخر. آيه.

 آنرا از نظر بعد بيروني وآفاقي مورد توجه قرار ميدهيم تا روشن شودكه دين اسلام يك ديانت وراثتي و منطقه‌اي است، يا يك ديانت جهاني است .؟

عده اي از ماديگرايان از روي عناد و لجاجت ميگويند: دين افيون جامعه است و از آن به شدت گريزانند. اولاً: به آنان بايد گفت: كه هر انساني كه در روي كره زمين زندگي ميكند احتياج به يك قانون هم زيستي دارد و بدون قانون نمي‌شود زندگي كرد. و كدام قانون از قانون قرآن و اسلام بهتر است كه با طبع انسان هم سازگار است،که ازخرافات و موهومات بشري دوراست.

 ثانياً: همان طوري كه يادآور شديم، اسلام ديني است فطري كه با خميره و فطرت انسان سرشته شده است.

لذا يك دين فطري بايد يك دين جهاني باشد، شناحت  توحيد  و قوانين آن هم بايد همگي  جهاني باشد نه آنكه در يك منطقة خاصي قوانين آن با ادوات و ابزار خاصي قابل اجراء باشد و در منطقة ديگري قابل اجراء نباشد.

وقتي مي‌بينيم در قرآن كريم سوره اعراف آيه 158 خداوند به پيامبرش حضرت محمد(ص ) كه آخرين پيامبر اوست مي فرمايد:

قُلْ يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ .  يعني: ( ای پیغمبر ) بگو: اي مردم حقيقتاً كه من فرستاده خدايم به سوي همگي شما، آن خدائي كه مال اوست آسمانها و زمين، نيست هيچ معبودي جز او كه زنده ميكند و ميميراند ، پس ايمان آوريد به خدا و رسول او، آن رسولي كه بي‌سواد است، خودش ايمان مي‌آورد به خدا و كلمات او  و او را پيروي كنيد تا باشد كه هدايت يابيد.

آيه فوق به خوبي نشان ميدهد كه هم رسول، رسالتش جهاني است و هم صفاتي كه براي خداوند ذكر شده. يعني : خدائي كه آسمانها و زمين را آفريده و همه ملك اوست و او همه انسانها را مي ميراند و زنده ميكند و الهه و كارگزار عالم فقط اوست. و رسول هم به خدا و هم به آن رسالت و كلمات خدا كه به او نازل شده كاملاً ايمان دارد.  صددرصداين دين جهاني است.

لذا در هر كتاب از كتب ديني در اديان مختلف جهان و رساله‌اي از رسائل فقهي نظرمي‌افكنيم مي بينيم اوّلين  مسئله‌اي كـه مطرح  ميكنند، مسئله مبداء عالم باري تعالي يعني : توحيد است، در اوّلين مسئله مي گويند: در اصول دين تقليد جايز نيست. زيرا اصول دين هر فرد بايد با دليل و برهان غقلی باشد .

 حال آنكه درعمل ما مي بينيم درهرجامعه‌اي از جوامع بشري در مسئله‌ي توحيد و خدا شناسي اكثريت مردم جهان تقليد از آباء و اجداد خود و يا از محيط خود و يا  مردم آن محيط مینمایند ، این اصول دین هم تقلید مي كنند.

مثلاً: در جهان غرب، مسيحيان براي خدا ولد و فرزند قائلند . يعني عيسي را پسر خدا و مادر او مریم را همسر خدا تصور مي كنند، و این مسئله مکرراٌ  در اناجیل کنونی آمده، از جمله انجیل یوحنا باب چهاردهم بند 9 تا 12می گوید (... عیسی بدو گفت ای فیلیس در این مدت با شما بوده ام آیا مرانشناخته کسیکه مرا دیده است پس چگونه تو میگویی پدر را بما نشان ده، آیا باور نمی کنی که من در پدر هستم و پدردر من است، سخن هایی که من به شما می گویم از خود نمی گویم لکن پدری که درمن ساکن است او این اعمال را میکند، مرا تصدیق کنید که من در پدر هستم و پدر در من است... )

 و باز در همان انجیل یوحنا باب هفدهم بند21 و 22 میگوید: ( ... تا همه یک گردند چنانکه تو ای پدر در من هستی و من در تو، تا ایشان نیز در ما یک باشند، تا جهان ایمان آرد که تو مرا فرستادی .)

و یا در رساله پولس رسول بغلاطیان باب سوم بند 27 می گوید:

(... زیرا همگی شما بوسیله ایمان درمسیح عیسی پسران خدا می باشید ... )  و در باب 4 بند 4 می گوید ( ... خدا پسر خود را از زن زایاند، لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد که از زن زائیده شد... ) !

و در جهان شرق یعنی : هندوستان در اديان بودائي و برهمائي و هندوئي به تناسخ و حلول روح براي خدايانشان معتقد هستند . به ويژه در وجود حيواناتي از قبيل گاو و فيل و موش و ببر و غيره كه در نظر آنان ايـن حيوانات مقدس هستند وتصور ميكنند كه روح خدايان و روح پيامبرانشان در وجود اين حيوانات حلول كرده است.

در عالم يهوديت و كتاب مقدس ( تورات ) آدم را به صورت خدا ترسيم كرده است . چنانچه در سفر پيدايش فصل اوّل بند  28  مي گويد: (... خدا آدم را به صورت خود آفريده ... )

خداشناسی دینی

برخي از مسلمانان به استناد آيه 30 سوره بقره ميگويند: انسان جانشين خدا روي زمين است. وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً... يعني: هنگامي كه خدا به فرشتگان گفت من ميخواهم در زمين جانشيني قرار دهم …

درحاليكه آيه نمي گويد اين جانشيني براي خـداست، بلكه مي گويد: اين جانشيني براي شبه آدم است كه  قبلاً فاسد و خون ريز بودند، همانگونه كه فرشتگان مخاطب فرمایش خدا فهميدند و در پاسخ به خداي تعالي معروض داشتند. واين كلمه جانشيني براي خدا را هم ، برخي از مسلمانان كه طرفدار خرافات و موهومات هستند از كتاب مزاميرداود، كه آن کتاب شامل 150 مرموز مي باشد .يعني از عهد عتيق كه بهره اي ازتورات كنوني است گرفته اند و به قرآن كريم تحميل كرده اند ، يعني : از محتواي و مفهوم مرموز هشتم آن گرفتند كه ميگويد ( …بشر اشرف مخلوقات وخليفه ايزدي است بر زمين ….) وآنگاه برخي ازمسلمانان ساده انديش هم آنرا باوركردند، درصورتي كه انسان نه اشرف مخلوقات است و نه امكان دارد كه جانشين خدا باشد زيرا خدا جا و مكان خاصي ندارد كه جانشين داشته باشد و نه مقام خدايي خود را به كسي ميدهد .

وقتي انسان به خرافات و موهومات دل ببندد  سرانجام به شرك مبتلا ميگردد،   و از وادي بتكده سر در مي‌آورد. شما از نظر عقلي مسئله ي جانشيني خدا را بررسي كنيد و ببينيد كه آيا خداوند مكان خاصي داردكه به كسي بدهد و يا مقام خدائي خود را به كسي خواهد داد؟! اصلاً: امكان ندارد چنين جانشيني‌ براي خدا وجود داشته باشد.

مسئله معرفت به خداي تعالي بايد از راه شناخت آيات تكويني صورت گيرد. مانند رؤيت و تفكّر دربارة خورشيد و ماه و آسمان و زمين و موجودات ديگري كه در اطراف خود مي بينيم، و هركدام به اندازه جثه و كيفيت خود با نظام خاصي كه آفريده شده‌اند و براي هدف مخصوصي به كار خود ادامه مي‌دهند تا وقتي معلوم و معين، آنگاه مي فهمد كه اين مخلوقات همگي آفريده خدا مي‌باشد كه هر كدام از اينها به اندازه ظرفيت خود، خدا را به ما نشان مي‌دهند و مي شناسانند و نميتوانند خدا و يا مانند خدا باشند كه برخي خرافيون تصوّر كردند. زيرا مخلوق با خالق كاملاً فرق دارند. مخلوقات نيازمند و محتاج هستند. اما خدا بي نياز و غني و از نظر ذاتی هم ستوده و منزه  است.

مخلوقات ميميرند ولي خدا همیشه زنده است. خداي تعالي هيچ گونه سنخيتي با مخلوقات خود ندارد. چنانچه درسوره نحل آيه 17 فرموده: أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ يعني: آيا آنكس كه خلق ميكند، همانندكسي است كه خلق نميكند . پس آيامتذكر نمي شويد كه پند گيريد.

و در آيه 101 و 102 سوره انعام فرموده:

... بَدِيعُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى‏ يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُن لَهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ ، ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ . يعني: خدا پديد آورندة آسمانها و زمين است. چگونه براي او فرزندي باشد در حالي كه  او را همسري  نبوده و نيست ، و همه چيز را آفريده است و او به همه چيز دانا است. اين است خدا مالك شما ، كه نيست معبودي مگر او، هر چيزيرا او آفريده پس او را عبادت و اطاعت كنيد و او بر هر چيزي وكيل وكارگزار است.

بنابراين خداوندي كه هر چيزي را آفريده و نگهبان آنها است بايد با مخلوقات خود فرق داشته باشد. والا او هم مثل مخلوقات تغيير پذير و مرگ و مير دارد.

پرستش صحیح خدای تعالی فقط با راهنمائی خود او که در قرآن می باشد، میسّر است .

خداوند متعال انبياء وكتابهاي آسماني را فرستاده تا مردم طبق خواسته او، خدا را بشناسند وطبق خواسته او ؛ او را پرستش كنند. نه آنكه مردم به سليقه و دل خواه خود براي خدا نام گذاري كرده و منحرفانه پرستش نمايند،كه خداوند اين گونه پرستش را براي مردم مردود  شمرده و قبول ندارد . چنانچه فرمود:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى‏ حَرْفٍ ...يعني: برخي ازمردم خدا را منحرفانه مي‌پرستند… (سوره حج آيه 11 )

در اين آيه خداوند پرستش و معرفت آنان را مذمت كرده است و روش كارآنان را غلط شمرده؛ زيرا بدون را هنمايي خدا سليقه خود را در شناخت و عبادات اعمال كردند.

انسان نميتواند آن طوركه سليقه‌اش ايجاب مينمايد و فكر ميكند خدا را توصيف نمايد و بپرستد. زيرا: علم انسان براي شناخت خداي تعالي اجمالي است،  نه علم تفصيلي. ما هرگز نمي توانيم  به ذات  مقدس خدا وند پي ببريم هم چنان كه خود فرموده: ... لاَ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً . يعني : هيچ علم و عقلي نمي تواند به ذات خدا احاطه كند.( سوره طه آيه 110 )

انسان نمي تواند به سليقة خودش هرگونه كه مي‌خواهد خدا را اطاعت و عبادت كند. بدليل اينكه خداوند كتابهاي آسماني را  به دست انبياء خود داده که به وسيله ي كتابهاي آسماني به مردم تعليم خدا شناسي و خدا پرستي دهند . حتي براي خود پيامبراكرم (ص) كه به او فرموده:   و مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلاَ الْإِيمَانُ وَلكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا … يعني: تو نمي‌دانستي كه كتاب چيست و نه ايمان و شرع كدام است وليكن قرار داديم قرآن را نوري تا هدايت كنيم ، به آن هر كس كه مي خواهيم از بنده گانمان را… (  سوره شوري آيه 51  )

بعضي از مردم كه از قرآن كريم و كتابهاي آسماني ديگر بي اطلاع هستند. وقتي مي خواهند خدا را توصيف كنند به دل خواه و علم ناقص خود او را توصيف ميكنند ؛ كه اين روش توصيف نمودن خداي تعالي اشتباه محض است، به دليل اين كه ميلياردها سليقه و فكر درذهن انسان درباره شناخت خداوند سبحان وجود دارد كه همه هم ناشي ازعدم علم صحيح در وجود آنان است. زيرا وقتي مي خواهند در باره خداوند سبحان به سليقة خود سخن گويند: بدون اينكه توجّه داشته باشند، توحيد را به كثرت تبديل كرده و ميگويند: به تعداد افراد روي زمين خدا وجود دارد.!!

زيرا: هر كس در ذهن خود، خدا را يك جور تصور كرده و آنگاه  به  زبان آورده و  توصيف مي كند. ----   مثلاٌ: يكي در ذهنش تصوّر ميكند كه خدا مثل پدري مهربان است كه در آسمانها نشسته و به فرزندان خود در زمين نظاره ميكند و به آنها روزي ميدهد. يكي ديگر در ذهن خود تصوّر ميكند خدا همچون مـادري دلسوز است كه همواره به فرزندانش كمك ميكند، و يكي ديگر در ذهن خود تصوّر ميكند كه خدا رفيق خوبي است، تا با او رفيق و همراه شود، و يكي ديگر در ذهن خود خيال ميكند، که خدا معشوقه‌ي اوست و او بايد عاشق خدا باشد و با  او عشق بازي كند. !

یکی دیگر برعکس آنها، در ذهن خودتصورمیکند مثلا: وقتی خدا بنده اش چون گرفتار مصیب شد اورا آزمایش میکند، بنده باید در برابرآزمایش او صبور باشد و شکایتی نکند و چون خدا قدرتمند است، بنابراین: چاره ای دربرابر قضای وقدر او نیست، چنانچه شاعر صفات خدا را مثل شیر ی شجاع  و با هیبتی زیبا تجسم کرده و خیال میکند صفات او چنین است، چون این شاعرگاهی جبری  مسلک است . مانند مولوی که درکتاب مثنوی خود میگوید:

 درکف شیرنرخون خواره ای                        غیرتسلیم ورضا کو چاره ای.           

و ديگري درذهن خود مثل فلاسفه که وحدت وجودی هستند تصوّرميكند.

كه خدا، ماده المواد عالم است. لذا در و ديوار عالم را ذهن خود،خدا تصوّر ميكند.

 و بالاخره هر كس از هر چيزی كه خوشش آمده باشد و نظر او را جلب كرده باشد مجذوب و دلباخته آن چیز شده .خدا را هم همان گونه كه در ذهنش تصوّر ميكند . نام گذاري كرده و آن را مي پرستد .

در حاليكه خداوند سبحان در قرآن سوره يوسف آيه 40  اين توصيفات واهي آنان را مردود شمرده وکفر و شرک معرفی میکند و مي‌فرمايد:

مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ  إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ . يعني: شما نمي پرستيد غير خدا را مگر نامهاييكه خودتان وپدرانتان نامگذاري كرده ايد.خدا هيچ دليلي بر آنها نفرستاده. فرماني نيست مگر براي خدايي كه دستور داده جز او را نپرستيد، دين پا بر جا و راست و منطقي و دائمي همين دين است، وليكن بيشتر مردم  ( جهان این مطلب را )  نمي ‌دانند.

وقتي كساني كه ازقرآن وكتابهاي آسماني خود بي اطلاع باشند گرفتار اينگونه خرافات و موهومات خواهند شد. كتابهاي آسماني، كه عرض ميكنم مثل قرآن كريم بدون تحريف و دست نخورده باشد . زيرا در كتابهاي آسماني روش شناخت خود را خداوند به ما آموخته و راه صحيح عبادت و اطاعت از خود را به  ما نشان داده. آنهم با روشي بسيارساده و روشن كه همه فهم باشد. حتي براي يك چوپان شترچران كه  در بيابانها شترچراني وچوپاني ميكند .كه فاقد هر نوع سواديست و فقط در زندگي با شتران خود در بيابانهاي عربستان سركارداشته و دارد . وقتي پيام خدا به وسيله پيامبرش و يا شخص ديگري به او ميرسد .آن چوپان هم به سادگي آن مسئله را مي فهمد و هم به آساني عمل ميكند . اينجور نيست كه این شخص پنجاه سال درس بخواند. سرانجام بگويد من مطالب قرآن و دين را نمي فهمم ! شاهد اين قضيه در سوره غاشیه بيان شده است و فرموده… أَفَلاَ يَنظُرُونَ إِلَى‏ الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ  وَإِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ وَإِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ  فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ .

.يعني: آيا نمي نگريد به شتر كه چگونه آفريده شده است و به آسمان كه چگونه برافراشته شده و به كوهها كه چگونه نشانده شده  و به زمين كه چگونه صاف گرديده پس تو پند و تذكر بده كه تو فقط پند رساني...

در اين آيات كوتاه خداوند به يك چوپان شتر چران مي گويد: به شتري كه سوار آن مي شوي نگاه كن چگونه تو وكالاهاي تو را بآساني مي‌برد و چگونه خداوند او را آفريده كه به راحتي روي شنهاي سوزان  صحرا راه مي‌رود و چگونه به آساني با آن زانوهاي پينه دار خود مي‌نشيند و چگونه در كوهان خود چربي غذايي  را به مدت بيست روز ذخيره ميكند و هم چنين تا مدت يك هفته در بدن خود آب ذخيره مي نمايد و دو پلك دارد كه در مواقع طوفان شديد شن درصحرا از يك پلك شفاف خود، مانند عينك استفاده كرده و به آساني به راه خود ادامه ميدهد.همه اينها را خداوند دانا وحكيم آفريده است، به شتر چران به خوبي مي فهماند اين شتري كه برآن سوار مي شوي ازگوشت وپوست وشير وكرك آن بهره مي‌بري، همگي از آيات و نشانهاي خداست. اگر مي‌خواهي خدا را بشناسي و نسبت به او معرفت پيدا كني، و هم چنين در آفرينش آسمان كه بالاي سر تو است و  زمين صافي كه زير پاي تو است واين كوههايي كه در اطراف تو است. همه اينها از آيات و نشانهاي خداشناسي است.خداوند ميخواهد با اينگونه بيانات بسيار ساده ، انسان را متوجه آن كند كه در پس پرده اين عالم ماده دست قدرتمندي درپنهان وجود دارد كه اين موجودات را پديد آورده كه همه با هم هماهنگ هستند و دركنار هم كوچكترين تضادي با يكديگر ندارند. درعين كثرت با هم هماهنگي و وحدت دارند. خداوند اينگونه ذهن آدمي را هدايت ميكند به سوي خود و با كلماتي بسيار ساده و روان تا همه مردم جهان چه بي سواد وچه با سواد آن را بفهمند .

نظریه برخی از فلاسفه نسبت به مبداء عالم و دین.

خداشناسی فلاسفه قدیم و جدید .

اكنون شما بياييد و ببينيد فلاسفه قديم و فلاسفه جديد چه آنان كه موافق خدا و دين هستند، وچه آنانيكه موافق خدا و دين نيستند.چگونه در باره خدا و جهان بيني عالم سخن ميگويند،كه سرانجام انسان از وادي بي ديني سردر  ميآورند.

در اينجا مقدمتاً بايد عرض كنم كه مسئله جهان و طبيعت و رابطه آن با انسان ، مثل رابطه يك مادر با فرزندش ميباشد . چه آنكه يك مادر دوست دارد فرزندش به رشد و كمال برسد و هرگز به او صدمه اي نرسد. لذا به او شير ميدهد و با عـلاقه او را در آغوش مي گيرد و او را دوست دارد و مي بوسد و از او به شدت مراقبت و مواظبت مي كند تا ميوه اش كه همان تكامل و رشد جسماني اوست، برسد.اين مسئله  غريزه مادريست نسبت به فرزند خود.

جهان هستي هم چنين است؛ خداي تعالي جهان را براي انسان آفريده كه همسان يك مادري دلسوز انسانها را در آغوش گيرد و به آنها محبت نمايد.تا اين انسان هم در دامان اين مادر دلسوز در زير سايه عبادت و اطاعت خداي تعالي به كمال برسدكه خداي تعالي در آيه 20 سوره لقمان فرموده: أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً …يعني: آيا نمي بينيد كه خدا آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است براي شما و به نفع شما رام كرده و نعمتهاي ظاهري و باطني خود را براي شما ، تمام نموده  ...

يعني: اي انسان جهان با همه نعمتهايش مال توست، و تو مال خدا هستي زيرا خداوند دركالبد تو روحي با شرافت دميده پس فقط او را بندگي كن  نه غير او را كه عزت و شرف تو در اطاعت و بندگي خداي تعالي مي باشد. که فرموده (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ .  يعني: جن و انس را نيافريدم تا مگر مرا پرستش و اطاعت كنند )  (  سوره ذاريات آيه 56  )

حال كه جهان براي انسان است و انسان براي بندگي خداست. پس بايد خوب توجه كند كه جهان ظاهري دارد و باطني، كه ظاهر آن ماده است و باطن آن حرکت و حيات. مثل انسان كه ظاهري دارد و باطني، ظاهر او بدن مادي اوست و باطن او روح و حيات اوست.كه اكنون هردو با هم  قرين و مربوط به هم هستند تا زمانيكه در اين جهان زندگي مي‌كنند.  امّا از ديدگاه و نظريات فلاسفه قديم و جديد درشرق و غرب عالم در مسئله جهان بيني و جهان هستي با مباحثات و مناظراتي كه با هم ضد و نقيض هستند بطور خلاصه چنين است.

اولاً: ميگويند علم انسان نسبت به اشياء دو قسم است. يكي علم حصولي و يكي علم حضوري.علم حضوري انسان به خود شيء است. و علم حصولي علمي است كه بواسطه تصوير ذهني به دست مي‌آيد.( بايد توجه كرد كه مطالب پيش از تجربه و حسّ به طور فطري در ما وجود دارد كه سرمايه كسب علوم است ). ثانياً: فلاسفه ماديگريان قديم، طبيعت و ماده را كلاً يك عالم به حساب مي‌آوردند.يكي به نام عالم  ( ناسوت ) و يكي به نام عالم ( شهادت )

مثل اختلافي كه درساخت يك مسجد و يك منزل و يك مغازه و يك بيمارستان ديده مي‌شود. فقط در نوع به هم چسبيده گي اجزاء ساختمان مي‌باشد، و گرنه آجرها وگچ و سيمان و آهن وغيره همانها هستند، كه ميتوان آن را خراب كرد و به جاي مسجد، منزل و يا مغازه و يا بيمارستان ساخت و نقشة آنرا عوض كرد، وليكن وقتي پاي حيات به ميان ميآيد اختلاف بنيادي پيدا ميكنند. مثل جمادات و نباتات با هم فرق اصولي دارند و هم چنين حيوانات با نباتات و انسان با ساير موجودات ديگر. اگر انسان در همه اجزاء خود حضور دارد به اين جهت است كه روح مجرد انساني يك موجود بسيط و غير مركب است به همه اجزاء مادي خود.

فيثاغورث: يكي از فلاسفه يـونان قديم به سال 600 قبل از ميلاد و معاصر با هخامنشيان است كه در ايران به دربار آنان رفت و آمد ميكرد و هم چنين به كشور هندوستان مسافرتهايي داشت. لذا به تناسخ  روح هم معتقد بود، مانند ادياني كه در هندوستان اكنون رواج دارد. بدين جهت است كه در مكتب او پيروانش از خوردن گوشت حيوانات پرهيز مي كردند.

فيثاغورث . مي گويد: ما لياقت آنرا نداريم كه خردمند خوانده شويم!

وي اعداد رياضي را اصل وجود پنداشته و همه امور را نتيجه تركيب اعداد و نسبت ‌هاي آن دانسته است.

سقراط: فيلسوف يوناني به سال 427 قبل از ميلاد مسيح، مي‌گويد: عالم نظام دارد و بي‌قاعده و بي‌ترتيب نيست و هر امري را غايتي است و ذات باري ( يعني پديد آورندة عالم، خدا ) خود غايت وجود عالم است. پس نمي‌توان مدار امور عالم را بر تصادف و اتفاق فرض نمود .

افلاطون، حكيم يوناني به سال 347 قبل از ميلاد، مي گويد: اثبات وجود باري به استدلال ميّسر نيست. بلكه به كشف و شهود است.

خداساکن مطلق است، زیرا حرکت از جهت نقض است، علم او فقط بذات خود اوست ، اگرعلم به ماسوای خود داشته باشد ناقض می شد و استقلال خود را از دست میداد. بنابراین: عالم یکی است ویک اثر، محتاج به چندین موثر نیست .

 آنگاه مي‌گويد: اشياء مثل ( ايده ) هستند. روح انسان مجرد و ازلي است با مثال‌ها، در تماس بوده و آنها را شهود كرده ، منتها در جهان طبيعت آنها را فراموش نموده. بعد با دقت و رياضت دو باره به ياد مي‌آورد. چون روح  را قبل از بدن مي‌داند. به اصطلاح مجرد حدوثي و بقائي ميداند و آن  دقت و رياضت موجب رابطه عرفاني پيوند به اصل خويش است .انسان درهر تكاپوي علمي درحقيقت در جستجوي يافتن دوران اصل خويش است.

جلال الدين مولوي بلخي به سال 604 هجري قمري و حافظ شيرازي به سال 726 هجري از شعراء و عرفاي اسلامي هستند كه  از همين عقيده افلاطون و ارسطو پيروي كردند. مولوي مي گويد:

 بشنـواز نـي چون حكايت مي‌كند                  از جدايـي‌هـا شكايت مـي‌كند

كز نيستـان تا مـرا   ببريـده‌انــد                   از نفيـرم مـرد و زن ناليـده‌اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق                  تــا بگويم شـرح، درد اشتيـاق

هركسي كو، دورماند ازاصل خويش                 باز جويـد روزگار  وصل خويش

حافظ شيرازي مي گويد:

طائرگلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

            كه درين دامگه حادثه چــون افتادم

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد درين  دير خــراب  آبادم

سايه طوبي و دلجوئي حورو لـب حوض

به هواي سر كوي تو برفت  از يادم

افلاطون، در فلسفه خود مي گويد:

1- روح تقدم بر بدن است.

2- معقولات زيادي در باطن انسانهاست.  3- عقل پيش از حسّ است.

4-  راه حصول علم و شناخت اولي شهود مثالها است و راه شناخت آن را دو باره با رياضت و دقت بياد مي‌آورد.

 اکنون، برخي از فلاسفه و دانشمندان اسلامي هم نظريات افلاطون را قبول كردند. به استناد برخي از آيات قرآن از جمله آيه 60  سوره يس كه فرموده : أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ  . يعني: آيا به سوي شما پيمان نگرفتم اي فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد زيرا او براي شما دشمني آشكار است.

و يا به استناد آيه 172 سوره اعراف كه فرموده:  وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‏ شَهِدْنَا …  يعني: و به ياد آور زماني كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنها را پديد آورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت ( گفت ) آيا من مالك شما نيستم ( همه )گفتند آري گواهي ميدهيم  …كه تومالك و خداي ما هستي )

در حاليكه با اندكي دقت معلوم مي گردد كه اين كلمات قرآن كريم از نظر فطرت است. كه از همان ابتداء خلقت همراه انسان با آنها بوده ودر سنین بلوغ شكوفا شده است. و گرنه، چه كسي آن عهد و پيمانها را به ياد مي‌آورد؟

اگر قرار باشد اين عهد و پيمانها را كسي به ياد بيآورد. بايد مثل دوزخيان و بهشتيان باشد كه در روز قيامت مطالب و تذكرات انبياء را با هم مطرح ميكنند و به خاطر مي‌آورند.كه در همين سوره يس آيه 51 و 52 ميفرمايد:  وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى‏ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ، قَالُوا يَاوَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُون.يعني : و دميده شود در صور پس نـاگهان ايشان از قبرها به سوي پروردگار خود مي شتابند ميگويند :  واي بر ما چه كسي ما را از خوابگاه هايمان برانگيخت . اين است آنچه خداي رحمان وعده داده بود و پيامبران (  دردنيا  ) راست  ميگفتند.

يا بهتر از اين آيه، آیه 5 در سوره انفطار آمده . عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ … يعني: در قيامت هر كس  هر كاري (در دنيا ) چه مقدم چه مؤخر انجام داده باشد همه را مي‌داند ( و به ياد مي‌آورد )

انسان، نه تنها در قيامت وعده هاي خدا و انبياء را به ياد مي‌آورد، بلكه همه گفتار وكردار گذشته خود را هم ميداند و همه چيز را به ياد مي‌آورد .

ملاصدرا، ملقب به صدرالمتألهين قرن دهم هجري در زمان صفويه در كتاب اسفار مي‌گويد: حضرت محمّد (ص) قبل از آدم كه در آب و گل بود، نور او وجود داشته و همه چيزهايي كه ديده بود، بعداً خداوند در دنيا به يادش مي‌آورد.

مثل . وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُ




:: برچسب‌ها: دین "اسلام" "دیانت "جهانی " ,
:: بازدید از این مطلب : 2783
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : میثم خسروی
ت : سه شنبه 15 تير 1395
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








موضوعات
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
چت باکس
تبادل لینک هوشمند
پشتیبانی